برای خواندن شعری می خواهم
تا لبالب شود
واژه ها
از موج صدایت در لابه لای بوسه هایی که
از خواندن شعر هایم
لبریز می شوند.
برای خواندن شعری می خواهم
تا لبالب شود
واژه ها
از موج صدایت در لابه لای بوسه هایی که
از خواندن شعر هایم
لبریز می شوند.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت   توسط شیما رها
|
*" گل های پیراهنم
بهار
هار می شوند"*
و چشمانت را دنبال می کنند
و در هزار راهی که رو به هیچ شمالی نیست
تن هایمان خزه می بندد
و پیش از آن که بفهمی
عشق!
تمام بهانه ها را از یاد می برد!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*واژه هاي قرمز برگرفته از يكي از شعر هاي خودش است
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت   توسط شیما رها
|
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خط می زنم خودم را
تا بمانی همیشه !
تا از انتهای نبودن من
جوانه های بودن تو
بروید.
تا تو باشی
انسانی که می خواهی!
خط می زنم خودم را
و میان حجم سیاه این خط خطی ها
افق روشن نگاهت را
در هر بامداد تازه ای
جستجو می کنم .
خط می زنم خودم را
تا از میان سنگینی این خطوط
به روح سیال عشق رهایت کنم
تا زنده شوی
تا اگر از آن من بودی
دوباره باز گردی......
ـــــــــــــــــــــــــــ
ته نوشت ۱: در ره منزل لیلی که خطر هاست درآن
شرط اول قدم آن است که مجنون باشی
شاید ما آنقدر مجنون نیستیم و یا مجنونیم و لیلی آن قدر که باید ناز آفرین نیست......
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت   توسط شیما رها
|
اعوذ به جنون
از تو.
از زهر کلام تو
اعوذ به شوکران .
اعوذ به تب
از سردی نگاه تو.
اعوذ به شیطان
از تو
اعوذ به شعر....
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت   توسط شیما رها
|
من ازلمس مضطرب چشم های تو فهمیدم:
سکوت!
همیشه نشان رضایت نیست..
********
تب نوشت ۲:
تصویرت
در آیینه ی اشک های من....
زیبایی ات تکثیر می شود!
********
ته نوشت1: شاملوي بزرگ راست گفت:
براي زيستن دوقلب لازم است!
****
ته نوشت2: اين روز ها.....
ازاينكه لطف مي كنيد وپيشم مي آين ممنونم وعذر ميخوام ازاينكه دير مي ام پيشتون.
اين روزها شعربا من سر ناسازگاري داره.لج ميكنه نمياد.اونايي كه شعرميگن مي دونن شعرگفتن چه دردي داره
وقتي هم كه لج بازي كنه ونخواد كه متولد بشه مجبوري اين دردوتحمل كني.سقط كردنش هم به ضرر خودت تموم مي شه.نميدونم اين نوزاد من اين بار چي از آب در مي آد.ولي خوب ميدونم فرزند دردهاي اين مدت من خواهدبود.فعلا تاروز ميلادش بايد صبركنم و اون وقت دوباره بر مي گردم.
****
ته نوشت3: معشوق من!
چرا اين همه دوري؟
اين روزها....
اين شعرقديميم در مورد حالم خيلي مصداق داره:
بر باره ي كدام باد سواري
كه به ديارمن نمي وزي؟
*****
خيلي خسته ام...................
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت   توسط شیما رها
|
از من همه لابه بود و از وی همه ناز
شب رفت و حدیث ما به پایان نرسید
شب را چه گنه حدیث ما بود دراز
"مولانا"
ته نوشت ۱: گفتم که فرو کش کنم این شهر به بویش......
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت   توسط شیما رها
|
سرگشته ام
.
.
دستانت از كدام سو طلوع خواهند كرد؟
ته نوشت۱: هماي اوج سعادت به دام ما افتد
تو را اگر گذري بر مقام ما افتد
ته نوشت ۲: خوشحالم كه بعضي از دوستان هستند كه نقد مي كنن و فقط براي تبليغ ودعوت نمي آن.
تو تب نوشت قبليم نقد هاي خوبي كردن كه ممنونم ازشون.اون شعر دقيقا مال بهمن پارسال بود و
هدفم از از گذاشتنش اين بود كه ببينم آيا پيشرفتي داشتم از پارسال تا امسال يا نه.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت   توسط شیما رها
|
اگر ناچارم نامت را
میان چند نقطه
در سطر سطر شعر هایم
پنهان کنم!
آخر اینجا جنایت و مجازات نابرابر است
از این است که می ترسم
به جرم بردن یک نام
حلق آویزم کنند....
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت   توسط شیما رها
|
به من ببخش
لب خندم را
در هر هجای دلت
جوانه خواهم زد!
ته نوشت: این روزها این بیت شده ورد ذهن و زبونم:
آب زنید راه را هین که نگار می رسد
مژده دهید باغ را بوی بهار می رسد
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت   توسط شیما رها
|
به رنگ چشمان تو هم شک می کنم
چه ایمان دل پذیری!....
ته نوشت۱:ابزورد نیمه جان رفت .....
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت   توسط شیما رها
|
آخر ميگويند:
"احتياط شرط عقل است"
من كه خو كرده ام به ديوانگي
مي ترسم
"ترك عادت موجب مرض شود".....
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت   توسط شیما رها
|
كه به ديار من نمي وزي؟.........
ته نوشت۱:اين درخواب به خيالم آمد.انگار خودم هم دلم براي خودم سوخته بود واين همه سكوت آزارم مي داد.
ته نوشت۲: كاش اين همه احتياط لازم نبود آخر احتياط شرط عقل است.....
ته نوشت۳: چقدر اين زمستان كش مي آيد.
ته نوشت ۴:كسي دارويي براي پرتي حواس سراغ دارد؟
ته نوشت ۵:كاش ما آدم ها ياد ميگرفتيم كه هر كس راه خود را دارد!
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت   توسط شیما رها
|
باران مي بارد !
بي چتر بيا معشوق من!
دير گاهي ست
دل تنگ ام......
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت   توسط شیما رها
|
روي برف ها
خورشيدي مي كشم
تا گرمشان كنم
افسوس
محبتم زيادي ست
آب مي شوند......
ته نوشت1: اين برف به همه فرصتي بخشيده تا كمي آهسته تر از سرعت دنياي امروز حركت كنن.
مجالي پيدا ميكنيم تا ساختمون ها ، درخت ها و خيلي چيزايي كه به خاطر سرعت قدم ها و يا ماشين ها ،نديده بوديم ، ببينيم وحتي ازنگاه كردن به اونا لذت ببريم .
ته نوشت 2: فرقي نمي كنه فقير باشي يا ثروتمند . تو خونه ت بنز آخرين مدل پارك باشه يا تونون شبت هم مونده باشي.مهم اينه كه تو اين برف همه مجبورن مثل هم باشن ،چكمه لاستيكي بپوشن،پياده برن و بيان ، ليز بخورن ، وبيافتن وديگه فرصتي براي فخر فروشي يا رشك بردن پيدا نمي شه.
ته نوشت3: به اعتقاد معشوق اين روزها كمي آدم تر شده م.
ته نوشت 4:دارم ازبي كتابي مي ميرم.
ته نوشت 5: شعري در حال جوانه زدنه ......
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت   توسط شیما رها
|
غنوده
در نوشین خواب تیره شبان
که رویای سی صد ساله ی کهف را ماند
در کشیده
زتیره روزی ها
خود را
به خرقه ی بی عاری
چون سالکی که زخلق بریده و
به کوه بر شده
در خود می لولند و به خویش تمام می شوند،
و صور هیچ اسرافیلی
سرود سپیده دمان را
درذهن مشوش بیهوده گی شان
بر نمی تابد.
آویخته می شوند
به چوبه ی داری که
ریسمانش را ،
خود
در شامگاهان زمستان
تنیده اند.
و به هلهله،
دست افشان و
پای کوبان
دشنه نهاده بر حلقوم آزادی ،
اساطیر کتب باستانی را دوره می کنند،
وبه گنداب خفت
به سیم سکه ای
که سوداگران ننگ
روسپی گری عقایدشان را
مزد می دهند،
انسانیت را سلاخی می کنند.
...
.
.
.
اکنون برادرم!
امیدی اگرت ماند ،
با من از صبح سخن بگو.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت   توسط شیما رها
|
خداوندگاران!
منم
انسان!
زاده شدم
تا سهيم رسوايي هزار ساله باشم
و درزميني بزيم
كه هرشب
دركوچه پس كوچه هاي آن
هزاران مسيح
مصلوب دردهاشان
به معبدكوچك خانه هاشان پناه مي برند.
و آواره دختركاني كه
كبريتهاي ارزان تنشان را
به اميدلقمه اي نان
به آتش مي كشند
وكودكاني كه
سروش آواي عدالت را
حتي
در خواب هم نديده اند
.
.
.
آري
منم
انسان!
در زميني كه بشارت منجي
تنها
فريب واره ي رهايي ست.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت   توسط شیما رها
|
وقتي
زل ميزند در چشمانم و ميگويد:
كمي آدم باش!.......
فرشته ي من!
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت   توسط شیما رها
|
كـــــمــــكــــــــــــــــــــــــ.....![]()
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت   توسط شیما رها
|
زنهار !
کسی نفهمد
که ما چگونه عبور خواهیم کرد
از سرزمینی که در آن
نان
گران تر از جان است.
مگذار کسی بداند
که من تو را
و تو من را
در تمام دامنه های سبز خواهیم رقصید
و در کرانه ی کبود تمام دریا ها
یکدیگر را
خواهیم بارید.
آهسته گام بردار
تا نشنود کسی
که ما
درحاشیه تمام جنگلزار ها
از ریشه به آفتاب خواهیم زد.
و بر بلندای تمام کو ه ها
تا لمس خیس یک کبوتر
پرواز خواهیم کرد.
.
.
.
.
زنهار!
که ما
تمام جهان را
خانه ی خویش خواهیم ساخت.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت   توسط شیما رها
|