بی شک!
زآفتاب نشان داری،
که چون در من می نگری
- به مهر-
خود را اینچنین
ذوب شده
در چشمان تو می یابم!
+ نوشته شده در چهارشنبه 23 آبان1386ساعت توسط شیما رها |
به جاودانگي چشمانت
ايمان بايدآورد
و به سوگند لباني كه
عظمت آفرينش را در بوسه اي مكرر مي كند.
آغوشت
حريمي كه آفتاب را مديون خويش مي سازد،
و بازوانت
سايه ساري
كه ذهن كوچك من
آرامش را در خنكاي آن تفسيري دوباره مي كند.
سخن كه ميگويي
كلمات
در پرده ي صداي تو نواخته مي شوند،
و آنگاه كه مي خندي،
تمام خدايگان احسنت بر لب
از عرش كبريايي خويش به زير مي آيند
تا شكوه خلقتت را به تماشا بنشينند.
نگاهت
آيينه اي كه تمام قد عشق را
از ازل بر من تابانيده،
و دستانت
نهايت زندگي ست
آنگاه كه گيسوان پريشان انديشه ام را
به نوازشي
گرفتار ميكني.
+ نوشته شده در سه شنبه 8 آبان1386ساعت توسط شیما رها |
یه سلام تازه!
اومدم اینجا به دلیل خیلی چیزها!
که گفتنش میشه تکرار مکرات
خوش اومدین عزیزان همیشه یار!
+ نوشته شده در سه شنبه 8 آبان1386ساعت توسط شیما رها |
