خداوندگاران!
منم
انسان!
زاده شدم
تا سهيم رسوايي هزار ساله باشم
و درزميني بزيم
كه هرشب
دركوچه پس كوچه هاي آن
هزاران مسيح
مصلوب دردهاشان
به معبدكوچك خانه هاشان پناه مي برند.
و آواره دختركاني كه
كبريتهاي ارزان تنشان را
به اميدلقمه اي نان
به آتش مي كشند
وكودكاني كه
سروش آواي عدالت را
حتي
در خواب هم نديده اند
.
.
.
آري
منم
انسان!
در زميني كه بشارت منجي
تنها
فريب واره ي رهايي ست.
وقتي
زل ميزند در چشمانم و ميگويد:
كمي آدم باش!.......
فرشته ي من!
كـــــمــــكــــــــــــــــــــــــ.....![]()
زنهار !
کسی نفهمد
که ما چگونه عبور خواهیم کرد
از سرزمینی که در آن
نان
گران تر از جان است.
مگذار کسی بداند
که من تو را
و تو من را
در تمام دامنه های سبز خواهیم رقصید
و در کرانه ی کبود تمام دریا ها
یکدیگر را
خواهیم بارید.
آهسته گام بردار
تا نشنود کسی
که ما
درحاشیه تمام جنگلزار ها
از ریشه به آفتاب خواهیم زد.
و بر بلندای تمام کو ه ها
تا لمس خیس یک کبوتر
پرواز خواهیم کرد.
.
.
.
.
زنهار!
که ما
تمام جهان را
خانه ی خویش خواهیم ساخت.
