غنوده
در نوشین خواب تیره شبان
که رویای سی صد ساله ی کهف را ماند
در کشیده
زتیره روزی ها
خود را
به خرقه ی بی عاری
چون سالکی که زخلق بریده و
به کوه بر شده
در خود می لولند و به خویش تمام می شوند،
و صور هیچ اسرافیلی
سرود سپیده دمان را
درذهن مشوش بیهوده گی شان
بر نمی تابد.
آویخته می شوند
به چوبه ی داری که
ریسمانش را ،
خود
در شامگاهان زمستان
تنیده اند.
و به هلهله،
دست افشان و
پای کوبان
دشنه نهاده بر حلقوم آزادی ،
اساطیر کتب باستانی را دوره می کنند،
وبه گنداب خفت
به سیم سکه ای
که سوداگران ننگ
روسپی گری عقایدشان را
مزد می دهند،
انسانیت را سلاخی می کنند.
...
.
.
.
اکنون برادرم!
امیدی اگرت ماند ،
با من از صبح سخن بگو.
