شاید می پرسی برای چی!
آخه خیلی از دوستانم که در طول هفته می بینمشون و منو ازنزدیک میشناسن، آدرس این وبلاگو دارن.دوست هایی که من هیچ وقت نمیتونم خودمو بهشون بگم .میخوام حرف هایی رو بزنم که همیشه ناگفته می مونه .چون مجبورم در طول روز نقاب یه آدم خوشحال راضی رو به چهره بزنم.نقاب یه زن قوی!
ولی دلم گرفته .اومدم که صادقانه بگم .
باورکن من کم آوردم!
چیه به من نمیاد؟
تقصیر هیچ بنی بشری هم نیست.تقصیر خودمه . من خودمو کم آوردم.
خسته م.بی خوابم.
دلم میخواد چند روزی این جا نباشم . اصلا هیچ جا نباشم. تو خلا باشم تو خواب
نه نترس نمیخوام بمیرم. فقط آرزومه ۴۸ ساعت بخوابم .نه رویایی باشه نه کابوسی .نه زنگ تلفنی نه هشدار مسیجی نه صدای زنگ دری . نه کسی که صدا کنه: شیما! ونه آرزویی باشه نه امیدی نه ترسی!
نه......
می خوام چند روزی این جا نباشم.میخوام بخوابم.........
من
معوج تر از این افکار مالیخولیایی
به تو فکر می کنم.
باران که بایستد
زیر بدر کامل ماه نحسی نگاهم را بِدَر می کنم
ودر تب و تاب عشق های سینوسی
تب میکنم.
باران که بیاید
باد هم که بوزد
وسعت دستانم بیشتر می شود
تا وسیع تر تو را در آغوش کشم .
باران که بایستد
تن تو منشوری می شود
و اشک هایت شور
وبهانه هایت
هی قد می کشد
تادر دسترس نباشی
و هی نق بزنی :
این روزها چقدر Sms هایت طولانی اند!
وقتی پیمان دلو می بستیم گفته بودیم :فقط عاشق هستیم
ولی با عشق نگفتیم هرگز : از دو ایل نابرابر هستیم
